| حسین شکوهی آموزگار دوره ابتدایی در روستای مقرب است. او علاوه بر شغل معلمی، دغدغهی مردم منطقهاش را دارد. روستاهای اطراف فاریاب با بحران شوری آب و از بین رفتن کشاورزی روبهرو شدهاند و بسیاری از اهالی به دلیل نابودی زمینهایشان و نبود شغل، مجبور به مهاجرت به شهرهای دیگر مانند یزد شدهاند. او با حسین نظری، یکی از اهالی روستای پشموکی، روبهرو میشود که به خاطر بیکاری قصد مهاجرت به یزد برای کارگری دارد. شکوهی وقتی از تصمیم او باخبر میشود، ناراحت میگردد و تصمیم میگیرد کمکش کند تا در روستای خود بماند. او از آقای نظری حمایت میکند تا بتواند بهجای کارگری در شهر غریب، در کنار خانوادهاش دامداری راه بیندازد. نتیجه این همیاری، ماندگاری آقای نظری در روستا و شروع دوبارهی زندگی با حدود ۴۰ رأس گوسفند و چند گاو است. |